|
دیــوونـه بـــازیـهای مـا دوتـا |

منو جون پناه خودت کن برو...
بذار پای این آرزو واستمـ....
به هر کی بهم گفت ازت رد شدهـ...
قسم میخورم من خودم خواستم....
منو جون پناه خودت کن برو...
من از زخمهایی که خوردم پرمـ....
تو باید از این پله بالا بری....
تو بالا نری من زمین میخورم....
درست لحظه ای که تو باید بری....
اسیر یه احساس مبهم شدیم....
ببین بعد یک عمر پرپر زدن....
چه جای بدی عاشــــــــــق هم شدیم....
برای تو مردن شده آرزوم...
یه حقی که من دارم از زندگیم....
نگاه کن تو این برزخ لعنتی....
چه مرگی طلبکارم از زندگیم...
به هر جا رسیدم به عشق تو بود....
کنار تو هر چی بگی داشتم...
ببین پای تاوان عشقم به تو....
عجب حسرتی تو دلم کاشتم...
اگه فکر احساسمونی برو....
اگه عاشق هر دومونی برو....
تو این نقطه از زندگی مرگ هم....
نمیتونه از من بگیره تو رو .....

دلمــ میـ ـ ـخوآهَد سیــ ـ ـا ـهـ بپــــــــوشمـ...
و اینـ خـ ـ ـآطراتـ را همچــونـ مُردهـ ایـ
کهـ در گور آرمیدهـ....
در نَـ ـهآنتـــرینـ تـار و پـــود مَغـــزمـ...
دفـــــــــن کُنمـ...
برآیشـــــــآنـ فـــــــــآتحهـ ایـ بخوانمــ...
و یـادشانـ را گـــــــرامی ندارمــ...
شـــاید رو حِشـــــــــآنـ شاد شد...
و فَرآموشـــ ــشُـ ـــــدند...
شایـــــــد تمــــ ام شُدند...

قُـــــــــدرت میــ ـخوآ ـهد...
اِبــراهیمـ وار تیشه زدنــ بهـ رـیشهـ ی خاطرآتــ شیرینـــی کهـ
اینـ روزــهآ درونــ تلخـــــی بغــضـ حَـــل میـ شَونـد...
و بُتــــــی میشوند مارگونهـ به دور دست و پای احساست...
زندگـــــــی عُبـــــــور میـ ــکُنـــــــد...
امــــــآ تو را در همـ ـ ـآنـ نقطهـ ی آخرین نگاهـ قُفل کــــــردهـ اند...
اینـ نفرینــ ــهآی در گوشیــ و پچ پچ هآی روز هآی یخی..
همچون مُــــــــردآبی کهـ زنده زنده دفنـ میـ کُنـــــد...
میکِشـــــــــد...
میبلعـــــــــد...
زندهـ زندهـ نفس میگیرد...و باز میایستـــــد...و
پــــــآیــانــ...

حس مبهمی است زندگی با خاطراتت...تجسم رقاصی رویاهایت...و در آخــــــــــر
در آغــوشـ کشیـــــدن جـ ـ ـآیـ خـآلی اتـ...
احساسی میان کلافگی و آرامشـ...نفس کشیدن در عین مرگ در لحظه لحظه ی
مـَشــامـ حـیـــآتـ...
احساسی همچون عشق بازی جغد و مرغ عشق...نمیشود...نمیرود...
سایه ی سرد سکوت نشان از غلغله ی بعد از طوفان است....
همچون دختری فنجان به دست که مینگرد...مینگرد و مینگرد ودر آخر
فقط مینگرد به بخاری که بالا میرود و بالا...محو میشود...
همچون لبان خاموشش که دردی است از آوار دلمردگی...
حسی همچون هم آغوشی تیغ و رگ...
همچون بوسه های سوزان تیغ و رگی که جاودانگی عاشقانه هایش
را رنگـــــــ میپـ ـ ـآشــد...
اینها نبودن است مثل بودن...

هندزفری رو توی گوشم میذارم...اهنگارو یکی یکی جلو میزنم...صدای سازت تو گوشم پلی میشه...
بدنم خشک میشه...یخ میزنه....منجمد میشم...
صداتو که میشنوم گرم میشم...جون میریزه تو رگهام...هنوزم صدات معجزه میکنه...
هنوزم قلبمو قفل میکنه...
ملحفه رو با ناخنهام چنگ میزنم...تو دلم آشوب میشه...
صورتمو توی بالشت فرو میکنم...ناله و اشک قاطی میشه و توی بالش محو میشه
صدات هنوز تو سرم میکوبه...دستی روی شونم میشینه...
با ترس و وحشت رومو برمیگردونم...نگاهشو توی اون همه تاریکی میبینم...
بازم بغضه که چنگ میزنه به گلوم...انگار تمومی ندارند...
آغوششو که باز میکنه...ریه هام پر میشه از عطر تنش
ومن تشنه تر از همیشه بیشتر دهان باز میکنم واسه بلعیدن این عطر
میلرزم...عرق روتنم میشینه...نفسای گرمش که به گوشم میخوره
دستهاش که روی موهام میرقصه...به یادم میاره که تنها نیستم
باید باشم...باشم و بپذیزم اونچه که به من رفته....
فقط بخاطر همین دستها...
دستهای گرمشو میگیرم و با یه لبخند که سعی میکنم تلخ نباشه
زل میزنم به چشمهای نمناکش...لب باز میکنم تا کمی از غمش رو کم کنم
با مردمکهای لرزون و صدایی محو میگم...
مامان من خوبم...برو بخواب...
اونم با لبخندی میگذره از این دروغم
مثه بچگیهام تو گوشم لالایی میخونه...
امسال همه چیز اولین است...اولین بهاری کهـ با مرگ تو گذشت...
اولین تابستان بدون تو...اولین ماه مهر بدون جنبش و خروشت...
...و...امروز اولین یلدا بدون تو...یلدا هم نبودنت را یک دقیقه بیشتر
به رخ من میکشد...
کاش میدانستی هر اولینی شیرین نیست...هر اولینی شروع نیست
هر اولین هم میتواند پایانی دردناک باشد...
هر اولینی که نشان میدهد تو رفتی امــــــــا روزها می آیند...
و این تلخ ترین حقیقت زندگی من است...
امروز هم میگذرد..اما نهـ با حافظ خوانی هر ساله ی من...
دیگر تو را میان فالها جستجو نمیکنم...این هم یک اولین دیگر است...
بپذیریم انچه را که نمیتوانیم تغییر دهیم...
شاید امروز هم بیایی...پشت همان درخت توت خانه ی مادری پنهان شوی
و بنگری بهـ ادمهایی کهـ اولین یلدای بدون تو را سیاهپوش میگذرانند...
کاش میدیدی که هر کدام از این اولینها ذره ذره در قلبهایمان رسوخ میکند
اما بگذر از همه ی این اولین روزهای سخت...بگذر از این دلهای گرفته...
تو بخند...بخند و امروز شادی کن بجای همه ی ما که عزادارت هستیم...
یلــــــــدایتــ ـ ـ ـ مُــــــبـآرکــ...

مَـنــ هَــمآنـــ دُخـتـــر طِـلــــــسمـ شدهـ ی اَفســ ـ انهـ هایمـ
کهـ بـ ـ ـآ هر طُلــــوعِ خورشــید
زیبـ ـ ـآ و آرامـ بَــرمیـ خیــزد
وبـــــا هَـر غُــروبشـ بـ ـ ـآنگـ بَــرمیـ آورد
از شَـر زنجیـــــــرِ خـ ـ آطراتیـ کهـ
تسخیــــــر میـ کُــنند
جِسمـ و جــانشـ را




و در اخــــــر...تا حالا فکر کردی تو چطور میتونی مرهم باشی؟
یه لحظه فقط یه لحظه فک کنین میتونن بجای روی تخت بیمارستان بودن
دنبال توپ فوتبالشون بدوند و خنده های شادشون گوش فلکو کر کنه...
این بچه ها یه حق بزرگ دارن...حقــــــــــِ زندگی

دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است...
بانگی از دور مرا میخواند...لیک پاهایم در قیر شب است...
رخنه ای نیست در این تاریکی...درو دیوار بهم پیوسته...
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته...
نفس ادمها...سر بسر افسرده است...
روزگاری است در این گوشه ی پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است...
دست جادویی شب
در به روی من و غم میبندد...
میکنم هر چه تلاش...او به من میخندد...
نقشهایی که کشیدم در روز
شب ز راه امدو با دود اندود...
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود...
دیر گاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست در این خاموشی
دست ها پاها در قیر شب است...
سهراب سپهری
.jpg)
دلمـ هوایـِ عاشقانه هایی را کردهـ...کهـ میتوانستند باشــند اَمـــــــــا...نیستند.
برایـ خیلیـ از لَـــحظهـ هآییـ کهـ میتوآنستیمـ بِســـــــــآزیمـ...امآ...
مِثلـِ...آخــر بازی هایـ بچگیـ هآیمــانـ لَـــج کـــردیمــ و خرآبــش کردیمــ
درست مثل لگد بهـ بخت...
دلمـ هوایـ همآنـ نگاهـ های زیر زیرکی و بی تفاوتی هایـ ظاهری را کردهـ است...
منـ حتی دلتنگــِ شبهـ آی یکـ سال پیشـ میشومـ...
همآنـ شبهای پـُر از حس بدو ترس دست کــــــشیدن و از دستـ دادنـ...
همآنـ شبهای هزاربآر مُــــــــردنـ و زندهـ شُــدنـ...امـــــــــا..گــرمـ...
حالا تو همـان نقطهـ ام...با یک شباهتــ...نامـ همان انسان یک سال پیش را یدک میکشم...
ظاهـــــر فقطـ کمیـ خَــمیدهـ تر...
با یک تفاوتـ نَــهآنـ اما فاحش...
این نقطهـ دیگر گرمـ نیست...
اینجا دما صفر مطلق است...
اینجا گــــــوری است دمادمـ از خاطراتـــ...با روحیـ زندهـ بهـ گور شُـــــــدهـ و سرگردانـ...
اینجا پرندهـ ای ذرهـ ذره جــان میدهد وبهـ رویایـ پروازشـ می اندیشد...
اینجا خوب که بنگریـ...دختریــ را میبینی کهـ هر شب سفید میپوشد...
و با خاطراتشـ پایکوبیـ میکند...اینجا قلبیــ هَــر شب بهـ دار خاطراتش اویختهـ می شود
اینجا خوب که گوش بسپاریــ...می فهمی هلهلهـ ی فاتحهـ سر دادهـ اند
اینجا دُخــــــتری آدمـ وار سیبــ گــــــاز میزند برایـ وصالـ اُمــید هـ آیشـ...