|
دیــوونـه بـــازیـهای مـا دوتـا |
.jpg)
دلمـ هوایـِ عاشقانه هایی را کردهـ...کهـ میتوانستند باشــند اَمـــــــــا...نیستند.
برایـ خیلیـ از لَـــحظهـ هآییـ کهـ میتوآنستیمـ بِســـــــــآزیمـ...امآ...
مِثلـِ...آخــر بازی هایـ بچگیـ هآیمــانـ لَـــج کـــردیمــ و خرآبــش کردیمــ
درست مثل لگد بهـ بخت...
دلمـ هوایـ همآنـ نگاهـ های زیر زیرکی و بی تفاوتی هایـ ظاهری را کردهـ است...
منـ حتی دلتنگــِ شبهـ آی یکـ سال پیشـ میشومـ...
همآنـ شبهای پـُر از حس بدو ترس دست کــــــشیدن و از دستـ دادنـ...
همآنـ شبهای هزاربآر مُــــــــردنـ و زندهـ شُــدنـ...امـــــــــا..گــرمـ...
حالا تو همـان نقطهـ ام...با یک شباهتــ...نامـ همان انسان یک سال پیش را یدک میکشم...
ظاهـــــر فقطـ کمیـ خَــمیدهـ تر...
با یک تفاوتـ نَــهآنـ اما فاحش...
این نقطهـ دیگر گرمـ نیست...
اینجا دما صفر مطلق است...
اینجا گــــــوری است دمادمـ از خاطراتـــ...با روحیـ زندهـ بهـ گور شُـــــــدهـ و سرگردانـ...
اینجا پرندهـ ای ذرهـ ذره جــان میدهد وبهـ رویایـ پروازشـ می اندیشد...
اینجا خوب که بنگریـ...دختریــ را میبینی کهـ هر شب سفید میپوشد...
و با خاطراتشـ پایکوبیـ میکند...اینجا قلبیــ هَــر شب بهـ دار خاطراتش اویختهـ می شود
اینجا خوب که گوش بسپاریــ...می فهمی هلهلهـ ی فاتحهـ سر دادهـ اند
اینجا دُخــــــتری آدمـ وار سیبــ گــــــاز میزند برایـ وصالـ اُمــید هـ آیشـ...