دیــوونـه بـــازیـهای مـا دوتـا

 

حس مبهمی است زندگی با خاطراتت...تجسم رقاصی رویاهایت...و در آخــــــــــر

در آغــوشـ کشیـــــدن جـ ـ ـآیـ خـآلی اتـ...

احساسی میان کلافگی و آرامشـ...نفس کشیدن در عین مرگ در لحظه لحظه ی

مـَشــامـ حـیـــآتـ...

احساسی همچون عشق بازی جغد و مرغ عشق...نمیشود...نمیرود...

سایه ی سرد سکوت نشان از غلغله ی بعد از طوفان است....

همچون دختری فنجان به دست که مینگرد...مینگرد و مینگرد ودر آخر

فقط مینگرد به بخاری که بالا میرود و بالا...محو میشود...

همچون لبان خاموشش که دردی است از آوار دلمردگی...

حسی همچون هم آغوشی تیغ و رگ...

همچون بوسه های سوزان تیغ و رگی که جاودانگی عاشقانه هایش

را رنگـــــــ میپـ ـ ـآشــد...

اینها نبودن است مثل بودن...


+ پنج‌شنبه 12 دی 139210:51 shinygirl | ارسال نظر(0)
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران