|
دیــوونـه بـــازیـهای مـا دوتـا |

چِشــــــمهـ آمـ رو میبندمــ
قَلــبمـ رو لمسـ میـ کنمـ عَــــــــطرتـ تو مشــآممـ میپیـــــــــچهـ
حِــــــستـــــ میـ کُنَمـ نِـــگــ ا هـتـ بهـ منهـ
پُـــــــــر میـ شَمـ از یهـ حسـ نــــــابـ
لبریــــــــــز میـ شَمـ از شور و شَعَفــ
تَمـــــــام خندهـ هآتـ... اَشــــــکهـ آتـ
فَــــــــریادتـ... سُــکوتتـ..نگاهـتـ...تو تنمـ جونـ میـ گیرهـ...
بــا سَــــــر انگشتهامـ نِگاهتــــــــو نـوازشـ میـ کُنمـ
هــزآر تــــــا حرفـ نَگُفتهـ میـــ آد تو سرمـ
لَـــبخند رو لبم میشینهـ
بآ خودمـ تِکــرآر میـ کُنمـ ارهـ امروز بهــشـ میـگَمـ
میگمـ...همهـ ی حرفــآمو...همهـ ی اِحـسآسمو...
بـــــــا سُـرعتـ از جآمـ بُــلـند میـ شَـمـ...
صِــدآیـ قُــــرآن تـو سرمـ میـ پیـچهـ...
نِـگاهمـ بهـ پایینـ میـ اُفتهـ...
رویـ سنگــ... قبریـ کهـ اِسمـ تو روشـ حکـ شُدهـ...
ضـَعفـ وجودمــو میـ گیــرهـ...
پــاهــآمـ سُــستـ میـشهـ و سر جـایـ اَولمـ میشینمـ...
دَســـــتمو رویـ اِسمتـ میـ کِشمـ...
اولیـــن قطرهـ ی اشکـ سُـــــــر میخورهـ و بهـ اسمتـ بوسهـ میزنهـ
بــازمـ هَمـونـ جُـملهـ ی تکراریـ....
نــــــآگهـ آنـ چهـ قَــــدر زود دیــــر میـ شَـود...

وقتــــــــــیـ جهــــــــــآنــ از ریشــــــهـ ی جهنمـــ
و آدمــ از عدمـــــــ
و ســـعیـ از ریشهـ هــآی یأســـ مــــیـ آید
وقتیـ یکـ تفـــآوتـ سـآدهـ
در حرفـ کفتـــــــار را بهـ کفــــــتر
تبدیــلـ مـیـ کــــــــند
بــــــاید بهـ بیـ تفــآوتیـ واژهـ هــــــآ
و واژهـ هایـ بــــی طرفیـ مثـــــــلـ
نـــــــــآن دلـ بستــــــ
نــــــــانـ را از هـــــــر طرفیـ بخوآنیـ
نـــــــــــانـ اَستـــــ
دکتر قیصر امینـــ پــــــور

قلبــ منـ یهـ سُوالـ اَزتـ دارمـ...
هنـــــــــوز میـتپیــ؟
اینــ یعنیـ هـــــــنوزمـ نبضــ داریـ؟
بـــــآ ایــــنکهـ تو تکـ تکـ ضَـــــــــربان هاتـــــ
زجــــــرهـ کهـ جریــــــآنـ دارهـ؟
احســــــآسـ میـکنـــــــــمـ
تــــــو اینـ روزا داریـ نفسـ کــــــــــمـ
مــــــــــیآریـ
بهـ هقـ هــــــــــقـ اُفـــــــــــتآدیـ
گـــــــــــوشتو بیـــــــــآر
مـــــــــیخوآمـ یهـ چیزیـ بهتــــ بگمـ
قلبــــــــــ مــــــــــنـ
خـــــــــــدا بهتـ صبــــــــر بدهـ...

آرامــــــشــ بَــخشـــــ ترینــــ
جــــــــآیــِ دُنیـاستـــ
هَــمیــن اُتـــاقیــ کــــــــهـ
دَر آنـ ذرهـ ذرهـ نَبــــودَنـــــــتـ
رآ زار زَدمــ
ایـنجآ پُــــــر اســتــ
از نَبــــــــودنتــــــ

صبور باشـــ و سآکِتــــــــ
خآمـــــــــــوشِ خآموشــــــــ
هِی دختَــــــــــــــر
بغضتـــــــــــو پِنــــــــــهان کن
مُحکـــــــــــــم راهـ برو
چشـــــــــماتمـ بِبَند تا غــمشو نخونـــــــــند
ایـــــــــنـ جآ جایـِ فریــــــــآد کردنـــ نیستـ
اینــ جآ جایـــیهـ که
بآید با سُکوتـــــــتــ
کَـــرشونــ کُنیـــ

دلمــــــــــ شکســـــــت
امــــــــــــآ
سرمــــــــــــ را بالآ گرفتمــــــ
شرمـــــــــــنده نیستم که ساده بودمــــــــــــ
افتخار میکنم که تو ارزشـــــــــــ
اعتماد نداشتیـــــــــــ
همیشــــــــــه منفورترین ادمــــــــــ داستان
کسیه که از پشت خنجر میزنه...
پـــــــــــس سادگی من به دل شکستمــــــــــ در
دل شکسته هم از نفرتــــــــــ همیشگی از تو
در

نمیدونم چه حسی دارم...نمیدونم...سردرگمم خیلی...
دلم میخواد بشینم و به اندازه ی تمام دردام گریه کنم...
دوست دارم فقط یه گوش باشه و من اینقدر بگم و بگم تا خوابم ببره
چیز زیادی نمیخوام...
فقط میخوام اروم بشم...
میخوام از این گند ابی که ادمای اطرافم ساختن بیرون بیام
هوارو تنفس کنم...نه بوی تعفنی که این ادما دارند...
دلم واسه افتاب تنگ شده...
فقط یه دوست میخوام که بی منتوقتی میلرزم بگه
هیســــــــــــــ ... من هستم
ولی این ادما گند زدن به تموم اعتقادات و باورهام
قانون دومــــــــــــ
این دنیا جای اعتماد کردن نیست
تنها شرط بقا اینه
مثل بقیه نکبت باش و نکبت زندگی کنــــــــــــ.

یه حفره ی خیلی بزرگی تو سرم هست...تو سرم خالیه...
خالی از هر فکری..ساعتها میشینم و فقط به دیوار روبه روم زل میزنم...
به هیچ چیز خاصی فکر نمیکنم...فقط میدونم باید فکر کنم...
فکر کنم تا بفهمم چی به چیه...کلی معادله تو سرم به وجود میاد
با کلی دلیل و منطق...ولی اخرش فقط یه چیزه...به جواب نمیرسم ...
معادله های حل نشده ی زیادی تو سرم هست ...که نمیدونم چجوری بیرونشون کنم
دوست دارم خالی بشم...خالی از این فکرایی که هستند ولی نیستند...
از این حس پوچی...
بی خیالی و بی تفاوتی شده مهمترین عنصر زندگیم...و سخت تر این تظاهر کردنها
دوست دارم چشمام رو از حدقه بیرون بیارم و اونقدر فشارشون بدم تا یه قطره اشک بریزه
و خــــــــــــــــــــالی شم...
متنفرم از این بغض یک ماهه...
متنفرم از این حس یخی که وجودمو منجمد کرده...
متنفرم از این حشره های موذی که تو ذهنم ورجه وورجه میکنند...
وجودم پر شده از بغض و نفرت و کینه...
میخوام انتقام بگیرم...ولی از کی؟واسه ی چی؟نمیدونم
متنفرم از این حقیقتایی که لجن زار زندگیم شده...
و دست از سر روزهام برنمیداره
وقت خواب که میرسه تازه عذاب من شروع میشه...
شبهام شده یه مرگ تدریجی...
تا صبح هزار بار جون میکنم...
هر شب و هر شب یه سایه ی محو سیاه تنمو تسخیر میکنه...
و کابوسی میشه و ذره ذره ذهنمو میجوه
شبهای من پر از جنگه...پر از فریاد...
پر از خراش...خراشهایی که به تنم میکشم تا این سایه ی شوم رو بیرون بکشم
اما دریغ این حفره ی نحس درست وسط زندگیمه...و منو تو خودش میکشه...
فکرم پر از ادمایی شده که نمیخوام واسم مهم باشند...
نمیخوام حسی باشه...
هر حسی باید در دم یخ بزنه تا درد نباشه...
این یه قانونــــــــــــــه...یخ زده باش تا نشکنی...


وقتی خیره میشی تو برق چشماشون...
تنها چیزی که حس میکنی امید و عشقه...
وجودت لبریز میشه از یه حس شیرین ناب...
تنها چیزی که تو بند بند وجودت فریاد میزنه ارامـــــــــــــــش مطلقه...
میبینی؟لبخندشون بهترین لحظه ی زندگیه...
دوست داری زمان بایسته و تو خیره بشی به اون لبخند...
فرشته های معصومی که برای زندگی کردن دنبال بهانه نیستن...
زندگی رو تو دستهاشون دارند...تو قلبشون...
زندگی تو لبخندشونه...این بچه ها قشنگ ترین معنی زندگی اند...
نفسهای پر از مهرشون میتونه حس گرم عشق رو به رگهات بریزه...
فقط فکر کن که این لحظه ی قشنگ رو تو میتونی به لبهاشون بیاری...
ذره ای از مهرت کافیه برای اینکه وجودشون رو به زندگیت گره بزنی...
جنبش و حرکت همین جاست...تو قلبهاشون...
تو دستهای کوچولوی پر از حس شادی و بازی کودکانه...
اونها میتونن بهترین دلیل زندگیت باشن...
نت های زندگی جریان داره تو قهقهه های بی غل و غششون...

