|
دیــوونـه بـــازیـهای مـا دوتـا |


وقتی خیره میشی تو برق چشماشون...
تنها چیزی که حس میکنی امید و عشقه...
وجودت لبریز میشه از یه حس شیرین ناب...
تنها چیزی که تو بند بند وجودت فریاد میزنه ارامـــــــــــــــش مطلقه...
میبینی؟لبخندشون بهترین لحظه ی زندگیه...
دوست داری زمان بایسته و تو خیره بشی به اون لبخند...
فرشته های معصومی که برای زندگی کردن دنبال بهانه نیستن...
زندگی رو تو دستهاشون دارند...تو قلبشون...
زندگی تو لبخندشونه...این بچه ها قشنگ ترین معنی زندگی اند...
نفسهای پر از مهرشون میتونه حس گرم عشق رو به رگهات بریزه...
فقط فکر کن که این لحظه ی قشنگ رو تو میتونی به لبهاشون بیاری...
ذره ای از مهرت کافیه برای اینکه وجودشون رو به زندگیت گره بزنی...
جنبش و حرکت همین جاست...تو قلبهاشون...
تو دستهای کوچولوی پر از حس شادی و بازی کودکانه...
اونها میتونن بهترین دلیل زندگیت باشن...
نت های زندگی جریان داره تو قهقهه های بی غل و غششون...



خفــــــــــــــــــه میکنم در درونم...فریادی را که بی رحمانه بر وجودم چنگ میزند
خشونت سرکشی که فکرم را میدرد...ودر نهایت رعدی میشود در عمق چشمانم
حالـــــــــــــــــــــــــم بارانی تر از آن است که دل بسوزانی....
حال من...بغض میخواهد...درد میخواهد...اشک میخواهد...
قلب من گرفته است همچون تک ابر سیاهی که تنها در میان اسمان رنگین جاخوش کرده است
نه هوای رفتن در سر دارد...نه هوای باریــــــــــــــــــــــدن...
ساکتم....امــــــــــــــا...سکوتم را به حساب اسودگیم نگذار...
ساکتم اما روزمرگی هایم را می شمارم...
روزمرگی هایم دقیقا به وقت فراموشی است...
به وقت مـــــــــــــــرگ...
به وقت رفتن...به وقت سیاهی شب پنجره ی اتاق من...
روزمرگی هایم همان دود سیگاری است که در اعماق تفکر محو میشود...له میشود
روزمرگی هایم همان حصار خاطراتی است که ماری میشود و به دورم میپیچد...
و هر روز نیش یادت را در مغزم تزریق میکند...باز صبح و باز...بیداری...
روزمرگی هایم طعم گــــــــــــــــــس بغضی را میدهدکه درون اشکی حل میشود
و بوسه ای بر کناره ی گوشم میزند...
روز مرگی هایم خواب است...خواب و خواب...بدون هیچ صدایی...تنها در سکوت...
تنها در خیال...تنها در روحی که درون باغ بهار نارنج اشفته است...
تنها..تنها...بدون من...بدون حضور...بدون حس...بدون لمس...
بدون رنج...بدون بهار...بدون گور...بدون خـــــــــــــــــــون...
فقط بغض و بغض و بغض..ویک جاده بدون تو...

امشب منم و بارون با یه عالمه جدایی...
قدمهای لرزونمو اروم اروم بر میدارم تا کسی کمر خمیده از غممو نبینه....
غصه ای رو که تو دلم دفن کردم با همه ی دلتنگی هام از خواب بیدارش میکنم
صدات تو سرم میپیچه...
و تلنگری به روح خستم میشه...
بغضی که تو گلوم ناخن میکشه...
اشکی میشه و از چشمهام میلغزه....
دستهام هنوزم بیاد اون شبی که تو گرمشون کردی
داغند و میسوزند...
اهی میکشم...چه بی صدا شکستم...
چه بی پناه میان غم مانده ام...
چه بی امید...چه پرنیاز....
صورتمو میگیرم سمت اسمون لبریز میشم از بوسه ی باران...
لبخنتو حس میکنم...در عین تلخی شیرینه....
چی شد که اینجام...تو سیاهی...
تو جدایی... توی یه فاصله از زمین تا اسمون...
صدات میزنم صدام میزنی
فریاد میزنم فریاد میزنی
بغض میکنم گریه میکنی
میشکنم....میمیری
دق میکنم نیست میشوی
تیغ میکشم نیست میشوی
نیست میشوی نیست میشوی
تلخ میشوم نیست میشوی
محو میشوم نیست میشوی
تـــــــــــــــــــیغ میکشم نیست میشوم
هست میشوی هست میشوی
تیغ میکشم نیست میشوم
یه چیزایی هست که گرچه در ظاهر واست مهم نیست ولی قلبتو میسوزونه
اگه جواب نمیدی یا حرفی نمیزنی نه اینکه واست مهم نباشه ها نه
فقط میخوای نفهمن شکستی نفهمن که داری کم میاری
این پست رو دارم میذارم که بگم همونی که فک میکنی زندگی رو بردی
اینجایی که تو الان ایستادی دیروز من بودم ولی میدونی چی شد؟
یه شبه زندگیم برگشت...ببین حتی نیاز به یه هفته و ی ماه و یه سال نیست
تو یه شب به خاک می افتی پس به خودت نناز چون اگه امروز به خاک افتادم
مطمعن باش فردا خیلی قوی تر از دیروز از خاک بلند میشم
پس داشته های امروزتو اینقدر تو سر بقیه نکوب چون من داشته هایی خیلی
ارزشمند تر از موفقیت های تو داشتم من هنوزم همون دخترم...با همون ارزوها
فقط ارادم بیشتر شده واسه به زمین زدن کسایی که از نابودیم خوشحال شدنو جشن گرفتند...
اگه این روزا حضورم کمرنگه...فک نکن بازی تموم شد و تو بردی
چون اونی که اخر این بازی رو مشخص میکنه منم
مطمعن باش
روزهام با بی تفاوتی میگذره...با خنده های اجباری و مصنوعی...
و غم های واقعی...با دلتنگی های بزرگ...
دیگه هیچ خبر خوشی خوشحالم نمیکنه...
هیچ خبر بدی هم ناراحت...
شک نکن احساس دارم ولی زیادی لگدمال شده...
ترک خورده و الان در خطر نابودیه...
احساسی که خیلی باهاش غریبم...اما...جزیی از وجودمه
خواب شبهام رو گرفته و به جاش سرگیجه و خفگی و غربت هدیه داده...
این حس همون بغضیه که وقتی تنهام خودشو نشون میده
و وقتی چشم تو چشم بقیم با تلخی تموم بلعیده میشه تو تنم
همون قطرات اشکیه که روی نگاه قاب شده ی تو میریزه...
وقتی که باز شب میشه و باز من و باز دلتنگی و باز یاد تو و خنده هات
باز چشمهات باز و بازو باز...باز من و یه دنیا دیوونگی...
زندگیم شده همین تکرار پر درد...
زندگیم شده همین شبها که هزار بار حقیقت رو تو سرم میکوبه
که چه قدر تنهام....که بالم شکست...که چه قدر با دنیا غریبم
که دنیای رنگیم شد یه دنیای سیاه...
زندگیم شده همین مسیر خونه تا گل فروشی و
مسیر گل فروشی تا مزار...تا برسم به جایی که تو هستی
جایی که چشمات بسته شد...
زندگیم هر چقدرم بچرخه و بچرخه اخرش میرسه به همین نقطه
به همین جا...همین جایی که نگاه من پر از التماس بود
و نگاه تو پر از ارامش...
همین جایی که تو لباس سفید پوشیدی و من رخت سیاه...
همین جایی که تو خواب ارومت شروع شد و من کابوس شببهام...
زندگیم شده تلخ...به تلخی خاطراتی که محکوم به زندگی اند...
همون خاطراتی که ازشون بتی ساختم که از فکرم پاک نمیشه...
مثل یه حشره ی موذی تو ذهنم خونه کرده...و مغزم رو میجوه...
حالم رو نپرس میدونی چرا؟چون داغونم...
شرمندم از اشکای یه مادر...
کلافم در برابر بهونه های دل زخمیم...
حالمو نپرس چون بعد تو فقط پوچیه...
حالم همون هق هقیه که تو سکوت شب خفه میشه...
همون اشکیه که بی صدا روی صورتم میلغزه تا محو بشه...
حال منو نپرس چون خوبم ولی احساسم منجمد شد
تو هوای ســــــــــــــــــــــــــرد و یخی روزهام....

امروز بهم گفتن تمومش کن...دیگه اون بر نمیگرده.
اره؟تو دیگه برنمیگردی...وقتی که اون مخملی چشمهات
توی یه گوشه ی قلبم خالیه...
وقتی دستات خیلی سرده...وقتی لبهای کبودت
واسم اوار خاطراته...
وقتی عطر تنت از توی خونه و اتاقت پریده...
یعنی تو خیلی وقته که رفتی...
وقتی که میگی تو رو به خدا سپردم...
وقتی که تو سیاهی شب به اسمون زل میزنم
و ستارت رو پیدا نمیکنم...
یعنی نیستی...یعنی ستاره ی من تمام شدی...
وقتی هر لحظه این نوای تلخ به گوشم میخوره
که خدا صبر بده یعنی تو رفتی...
وقتی که تو ترانه ها به دنبالت میگردم...
وقتی که یه دنیا فاصله بین ما هست...
یعنی تو رو به خاک سپردن...
رفتی؟
رفتی و نپرسیدی جواب ضجه های مادر چی میشه؟
جواب دلتنگی هاش؟
تمام ارزوهاش...اخه تو مرد خونش بودی..
رفتی و خونه خرابش کردی...
زندگی بدون تو تقاص کدوم اشتباهمه؟
ببین چه بی سر و صدا به سوگ تو نشستم...
ببین چه قدر اروم لباس سیاه به تن کردم...
تویی رو که وجودم بودی به خاک سپردم...
به بارون سپردم...
تو رو به خدا سپردم...
بدون تو فقط یه بغض پنهون واسم باقی مونده...
با خاطراتی که بوی تو رو داره...
بگو این گریه ها دروغه..
بگو که برمیگردی...
بگو که توی یه گور سرد خودتو به زمونه نسپردی...
بگو که پاییز عمرت نرسیده...
حالا این منم که تنها رو زمینم...
با یاد ادمهایی که اسمونی شدند..
دل اسمونم امروز با دل من همرنگه...
غم داره..سیاهه.
دار از غصه هاش میباره...
مثل دستای تو سرده...
اسمونم به سوگ تو نشسته..
داداشم بزرگترین ارزومه که از حس بودنت لبریز بشم
اسوده بخواب

میدونی سخت تر از همه چیه؟؟؟
اینکه پرده ی اشک تا پشت پلکهات بیاد...وبغض راه نفست رو بگیره...
ولی با لجبازی تموم نذاری یه قطره اشک از چشمات بریزه...
قطره ی اشک سمجی رو که شبنمی روی چشمات شده با نفرت پس میزنی...
تو تاریکی خودتو بغل میکنی تا لرزی که به تنت نشسته اروم بشه...
سردته داری یخ میزنی...اما یه دفه یه جفت چشم مخملی پیش چشمت نقاشی میشه
و تا مغز استخونهات رو اتش میزنه...
گر میگیری...دستتو بلند میکنی تا لمسشون کنی...
تا باور کنی اون چشمها هنوز هستند و دارن نگاهت میکنند...
ولی تنها چیزی که حس میکنی تاریکی و سیاهیه ...
اون موقعست که میشکنی...روی زانوهات می افتی...
دیگه نگران ریختن اشکات نیستی...
چون تو تنهایی هات کسی نیست که اشکهاتو ببینه...
اشکها یکی یکی رو صورتت فرود میاند...
و تو حس میکنی که خیسی اشک رد نوازش اون رو صورتته...
زیر لب اسمشو زمزمه میکنی شاید بیاد...شاید برگرده...
تمام وجودت گوش میشه و منتظر شنیدن اسمت از زبون اونی...
یواش یواش صدات اوج میگیره...
حالا دیگه داری فریاد میزنی...
با این فکر که اون قدر ازت دوره که صداتو نمیشنوه...
الانه که سرگیجه هات شروع میشه...
هر چی تاریکی دور و برته میچرخه...
میچرخه و میچرخه تا به زمین میزنتت...
نفست میگیره...مثل ماهی که از اب دور مونده
دهنت رو باز و بسته میکنی
تا شاید هوایی که گم کردی به ریه هات برگرده...
دستتو همه جا میچرخونی تا خودتو نجات بدی...
دنیا هنوز میچرخه و میچرخه...
هیچ رمقی واست نمونده تن خسته و بی جونت رو سنگهای یخ زده
می افته چشمات بسته میشه...وتاریکی تو رو تو خودش میبلعه...
امشب باز وقتی من موندم و من و تنهاییم...
شمعی روشن میکنم و گریه میکنم...برای تو...
برای خودم...
برای تمام اونایی که خواستن گریه کنن ولی بغض خفشون کرد...
برای تویی که خواستی و نشد...برای خودم که کنار کشیدم و نشد...
برای تمام دلتنگی هات...
برای تمام لحظه هایی که باید پیشت میبودم...اما...نبودم
برای تمام تنهایی هام که تو پرشون کردی...
امشب گریه میکنم به تعداد روز های عمر کوتاهت...
به اندازه ی دل شکستم...به اندازه ی بغضی که در من رخنه کرده..
امشب گریه میکنم به احترام تمام خیانت هایی که از دوستام دیدم
اما...نشکستم...فقط گذشتم...
هق هق امشب مرا به پای شکستن نگذار...
به پای انچه بگذار که خواستیم و نشد...
به پای خاک سردی بگذار...
که تو را در اغوش گرفته...

هیچ نقشی رو نمیتونم درست بازی کنم...خدایا..
از این همه نقشی که در برابر ادمهای رنگارنگ دور و برم دارم به وجودم میاد
خستم...هیچ کدومشون خود حقیقی من نیست...
هیچ کس خود واقعی من رو نمیشناسه
من درمیان این همه نقاب گم شده ام...
سردرگمم...دل شکسته به هر سو میروم...تا بفهمم کی بودم...
چی شدم..چی شد که هنوز هستم...
همه چیز از ذهنم پاک شده...
تمام زندگی ام از یادم پریده...واکنون این منم..
در این هزار راه صورتک ها...وقتی توانم تمام شود..
من میمانم و یک دنیای ناشناخته من...
یک کلاف درهم برهم...یک نقاب دیگر...
شاید از خنده...