|
دیــوونـه بـــازیـهای مـا دوتـا |

هندزفری رو توی گوشم میذارم...اهنگارو یکی یکی جلو میزنم...صدای سازت تو گوشم پلی میشه...
بدنم خشک میشه...یخ میزنه....منجمد میشم...
صداتو که میشنوم گرم میشم...جون میریزه تو رگهام...هنوزم صدات معجزه میکنه...
هنوزم قلبمو قفل میکنه...
ملحفه رو با ناخنهام چنگ میزنم...تو دلم آشوب میشه...
صورتمو توی بالشت فرو میکنم...ناله و اشک قاطی میشه و توی بالش محو میشه
صدات هنوز تو سرم میکوبه...دستی روی شونم میشینه...
با ترس و وحشت رومو برمیگردونم...نگاهشو توی اون همه تاریکی میبینم...
بازم بغضه که چنگ میزنه به گلوم...انگار تمومی ندارند...
آغوششو که باز میکنه...ریه هام پر میشه از عطر تنش
ومن تشنه تر از همیشه بیشتر دهان باز میکنم واسه بلعیدن این عطر
میلرزم...عرق روتنم میشینه...نفسای گرمش که به گوشم میخوره
دستهاش که روی موهام میرقصه...به یادم میاره که تنها نیستم
باید باشم...باشم و بپذیزم اونچه که به من رفته....
فقط بخاطر همین دستها...
دستهای گرمشو میگیرم و با یه لبخند که سعی میکنم تلخ نباشه
زل میزنم به چشمهای نمناکش...لب باز میکنم تا کمی از غمش رو کم کنم
با مردمکهای لرزون و صدایی محو میگم...
مامان من خوبم...برو بخواب...
اونم با لبخندی میگذره از این دروغم
مثه بچگیهام تو گوشم لالایی میخونه...
امسال همه چیز اولین است...اولین بهاری کهـ با مرگ تو گذشت...
اولین تابستان بدون تو...اولین ماه مهر بدون جنبش و خروشت...
...و...امروز اولین یلدا بدون تو...یلدا هم نبودنت را یک دقیقه بیشتر
به رخ من میکشد...
کاش میدانستی هر اولینی شیرین نیست...هر اولینی شروع نیست
هر اولین هم میتواند پایانی دردناک باشد...
هر اولینی که نشان میدهد تو رفتی امــــــــا روزها می آیند...
و این تلخ ترین حقیقت زندگی من است...
امروز هم میگذرد..اما نهـ با حافظ خوانی هر ساله ی من...
دیگر تو را میان فالها جستجو نمیکنم...این هم یک اولین دیگر است...
بپذیریم انچه را که نمیتوانیم تغییر دهیم...
شاید امروز هم بیایی...پشت همان درخت توت خانه ی مادری پنهان شوی
و بنگری بهـ ادمهایی کهـ اولین یلدای بدون تو را سیاهپوش میگذرانند...
کاش میدیدی که هر کدام از این اولینها ذره ذره در قلبهایمان رسوخ میکند
اما بگذر از همه ی این اولین روزهای سخت...بگذر از این دلهای گرفته...
تو بخند...بخند و امروز شادی کن بجای همه ی ما که عزادارت هستیم...
یلــــــــدایتــ ـ ـ ـ مُــــــبـآرکــ...

مَـنــ هَــمآنـــ دُخـتـــر طِـلــــــسمـ شدهـ ی اَفســ ـ انهـ هایمـ
کهـ بـ ـ ـآ هر طُلــــوعِ خورشــید
زیبـ ـ ـآ و آرامـ بَــرمیـ خیــزد
وبـــــا هَـر غُــروبشـ بـ ـ ـآنگـ بَــرمیـ آورد
از شَـر زنجیـــــــرِ خـ ـ آطراتیـ کهـ
تسخیــــــر میـ کُــنند
جِسمـ و جــانشـ را




و در اخــــــر...تا حالا فکر کردی تو چطور میتونی مرهم باشی؟
یه لحظه فقط یه لحظه فک کنین میتونن بجای روی تخت بیمارستان بودن
دنبال توپ فوتبالشون بدوند و خنده های شادشون گوش فلکو کر کنه...
این بچه ها یه حق بزرگ دارن...حقــــــــــِ زندگی

دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است...
بانگی از دور مرا میخواند...لیک پاهایم در قیر شب است...
رخنه ای نیست در این تاریکی...درو دیوار بهم پیوسته...
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته...
نفس ادمها...سر بسر افسرده است...
روزگاری است در این گوشه ی پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است...
دست جادویی شب
در به روی من و غم میبندد...
میکنم هر چه تلاش...او به من میخندد...
نقشهایی که کشیدم در روز
شب ز راه امدو با دود اندود...
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود...
دیر گاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست در این خاموشی
دست ها پاها در قیر شب است...
سهراب سپهری
.jpg)
دلمـ هوایـِ عاشقانه هایی را کردهـ...کهـ میتوانستند باشــند اَمـــــــــا...نیستند.
برایـ خیلیـ از لَـــحظهـ هآییـ کهـ میتوآنستیمـ بِســـــــــآزیمـ...امآ...
مِثلـِ...آخــر بازی هایـ بچگیـ هآیمــانـ لَـــج کـــردیمــ و خرآبــش کردیمــ
درست مثل لگد بهـ بخت...
دلمـ هوایـ همآنـ نگاهـ های زیر زیرکی و بی تفاوتی هایـ ظاهری را کردهـ است...
منـ حتی دلتنگــِ شبهـ آی یکـ سال پیشـ میشومـ...
همآنـ شبهای پـُر از حس بدو ترس دست کــــــشیدن و از دستـ دادنـ...
همآنـ شبهای هزاربآر مُــــــــردنـ و زندهـ شُــدنـ...امـــــــــا..گــرمـ...
حالا تو همـان نقطهـ ام...با یک شباهتــ...نامـ همان انسان یک سال پیش را یدک میکشم...
ظاهـــــر فقطـ کمیـ خَــمیدهـ تر...
با یک تفاوتـ نَــهآنـ اما فاحش...
این نقطهـ دیگر گرمـ نیست...
اینجا دما صفر مطلق است...
اینجا گــــــوری است دمادمـ از خاطراتـــ...با روحیـ زندهـ بهـ گور شُـــــــدهـ و سرگردانـ...
اینجا پرندهـ ای ذرهـ ذره جــان میدهد وبهـ رویایـ پروازشـ می اندیشد...
اینجا خوب که بنگریـ...دختریــ را میبینی کهـ هر شب سفید میپوشد...
و با خاطراتشـ پایکوبیـ میکند...اینجا قلبیــ هَــر شب بهـ دار خاطراتش اویختهـ می شود
اینجا خوب که گوش بسپاریــ...می فهمی هلهلهـ ی فاتحهـ سر دادهـ اند
اینجا دُخــــــتری آدمـ وار سیبــ گــــــاز میزند برایـ وصالـ اُمــید هـ آیشـ...

چِشــــــمهـ آمـ رو میبندمــ
قَلــبمـ رو لمسـ میـ کنمـ عَــــــــطرتـ تو مشــآممـ میپیـــــــــچهـ
حِــــــستـــــ میـ کُنَمـ نِـــگــ ا هـتـ بهـ منهـ
پُـــــــــر میـ شَمـ از یهـ حسـ نــــــابـ
لبریــــــــــز میـ شَمـ از شور و شَعَفــ
تَمـــــــام خندهـ هآتـ... اَشــــــکهـ آتـ
فَــــــــریادتـ... سُــکوتتـ..نگاهـتـ...تو تنمـ جونـ میـ گیرهـ...
بــا سَــــــر انگشتهامـ نِگاهتــــــــو نـوازشـ میـ کُنمـ
هــزآر تــــــا حرفـ نَگُفتهـ میـــ آد تو سرمـ
لَـــبخند رو لبم میشینهـ
بآ خودمـ تِکــرآر میـ کُنمـ ارهـ امروز بهــشـ میـگَمـ
میگمـ...همهـ ی حرفــآمو...همهـ ی اِحـسآسمو...
بـــــــا سُـرعتـ از جآمـ بُــلـند میـ شَـمـ...
صِــدآیـ قُــــرآن تـو سرمـ میـ پیـچهـ...
نِـگاهمـ بهـ پایینـ میـ اُفتهـ...
رویـ سنگــ... قبریـ کهـ اِسمـ تو روشـ حکـ شُدهـ...
ضـَعفـ وجودمــو میـ گیــرهـ...
پــاهــآمـ سُــستـ میـشهـ و سر جـایـ اَولمـ میشینمـ...
دَســـــتمو رویـ اِسمتـ میـ کِشمـ...
اولیـــن قطرهـ ی اشکـ سُـــــــر میخورهـ و بهـ اسمتـ بوسهـ میزنهـ
بــازمـ هَمـونـ جُـملهـ ی تکراریـ....
نــــــآگهـ آنـ چهـ قَــــدر زود دیــــر میـ شَـود...

وقتــــــــــیـ جهــــــــــآنــ از ریشــــــهـ ی جهنمـــ
و آدمــ از عدمـــــــ
و ســـعیـ از ریشهـ هــآی یأســـ مــــیـ آید
وقتیـ یکـ تفـــآوتـ سـآدهـ
در حرفـ کفتـــــــار را بهـ کفــــــتر
تبدیــلـ مـیـ کــــــــند
بــــــاید بهـ بیـ تفــآوتیـ واژهـ هــــــآ
و واژهـ هایـ بــــی طرفیـ مثـــــــلـ
نـــــــــآن دلـ بستــــــ
نــــــــانـ را از هـــــــر طرفیـ بخوآنیـ
نـــــــــــانـ اَستـــــ
دکتر قیصر امینـــ پــــــور

قلبــ منـ یهـ سُوالـ اَزتـ دارمـ...
هنـــــــــوز میـتپیــ؟
اینــ یعنیـ هـــــــنوزمـ نبضــ داریـ؟
بـــــآ ایــــنکهـ تو تکـ تکـ ضَـــــــــربان هاتـــــ
زجــــــرهـ کهـ جریــــــآنـ دارهـ؟
احســــــآسـ میـکنـــــــــمـ
تــــــو اینـ روزا داریـ نفسـ کــــــــــمـ
مــــــــــیآریـ
بهـ هقـ هــــــــــقـ اُفـــــــــــتآدیـ
گـــــــــــوشتو بیـــــــــآر
مـــــــــیخوآمـ یهـ چیزیـ بهتــــ بگمـ
قلبــــــــــ مــــــــــنـ
خـــــــــــدا بهتـ صبــــــــر بدهـ...

آرامــــــشــ بَــخشـــــ ترینــــ
جــــــــآیــِ دُنیـاستـــ
هَــمیــن اُتـــاقیــ کــــــــهـ
دَر آنـ ذرهـ ذرهـ نَبــــودَنـــــــتـ
رآ زار زَدمــ
ایـنجآ پُــــــر اســتــ
از نَبــــــــودنتــــــ