|
دیــوونـه بـــازیـهای مـا دوتـا |
یکـــی از اخلـاقـآیِ خـــوبــــی کـه من دارم ایـنـه کـه:![]()
وقتـــی آمپــــــر میچسبونم ایــن اعصـــاب مـن خـعلـی اعصـاب بـــی فرهنـگ و بــیشعـوری میشـه![]()
بـه گـــونـه ای کـه هر کسـی کـــه در ایــن مواقع دور و بــــرم بــــاشـه رو مورد لطـف و رحمـت خودم قـــرار میدم![]()
(در بعضـی مـوارد جـویدن خـرخـره طـرف مقابلم هم مشـاهـده شُـده
)
و عـامـآ از اونجـایـی کـه مظلـوم تـر از اقــاییمـان نمیابیم ایشـان را مورد عنـایت خویش قرار میدهیم![]()
هـرچــــه از ذهنمـان میگذرد و نمیگذرد همچون پتکـی بر سر ایشـان فـرود می آوریم![]()
بــــاشـد کـه کمـی خـاطرمان منبسط گـردد و آرام شـود![]()
هر چـه گفتنـی و نـاگفتنـی است را مینویسیم و صدبار از رویش میخوانیم
تـا مطمعن شویم چیزی از قلم نیفتـاده است و ارسال مینمایییم برای آقایمان![]()
و حتمـا مطمعن میشویم کـه پیـام بـه دستشـان رسیـده است
و اگــــر نرسیده بـود کـه بـاز هم میفرستیم
خلاصه به هنگـام عصبانیت همراه بـا بستن چشمهایمان مغزمان هم بـه حالت خواب به خواب فرو میرود
و تنهـآ دهـانمان را میگشـاییم و اعصاب و روان آقایمان را شاد مینموییم
بــــاشد کـه مورد پـذیرش ایـزد تعـالی قـرار بگـیرد و رستگـار شـویم![]()
وقتــــی خوب صدایمـان را پس سرمـآن انـداختیم و روح طـرف مقآبلمـان شـادمان گشت
آرام میگیریم![]()
و تـــازه ذهنمـان بـه کـار می افتـد و میبینیم چـه ها کـه نگفتیم![]()
وامـا بــه روی مُبـــــارکمـان هم نمی آوریم و بـــا لبخندی عمیق
میگوییم خــــــــــــب دیگـــــــه چـه خبـــــر؟![]()

بعـــــدانوشت:
آقـای عشق گفتن : هر وقت امپر میچسبونه منو خفه میکنه
هعی به قول خودش بهم حرف میزنه و غرغرمیکنه
بعضی وقتا یه چیزای میگه که من کف میکنم ههههه
بعضی وقتا منم قاطی میکنم دوس دارم خفش کنم
ولی من دلم نمیاد به وجودم همه کسم چیزیم بگم فداش بشم
انا همه زندگیمه مگه میشه من کاری کنم
فقط بعضی وقتا پسری بدی میشم یکم داد میزنم ببخشید
نتیجـــــه گیری:خب آخـه مـاها اگه واسه عشقـــامون غرغر نکنیم واسه کی غرغر کنیم هان؟![]()

آخــریـن پــس لرزه هـای خونه تکونی مــا دقیقـا چنــد لحظــه پیـش تموم شد:)
مدیونیــن اگـه فکـــر کنیـن منــم تو ایــن اقـــدامــــاتـ منهــدم کننــده کثیــفی هـا
ذره ای مشارکــتــ داشتــم:)
دریــــغ از یــه کمــک کـــوچـــولـو ![]()
کلا بــــا اینجــور کــارا رابطـــــه خوبی نــدارم:)
دقیقــا خــونـه تکــونـی هـم بـا مـن رابطــه خـوبـی نــدارهـ![]()
خــونـه تکــونــی رو مــامـانـم دو هفتــه پیش شُــروع کــرد
و اتـاق منم دومیــن مکــانی بود کــه تمـیز شـد!
وقتــی اتــــاقمـو تمیـــز دیدم اصلا شَدیــــــــد دپــرس شُـدمـآ![]()
آخـــه چــــه معنــــی میده اُتــــــاق اینقـــــدر تمیز بــاشـه؟![]()
اُتــــاق تمیـــــز کســـل کننده استــ![]()
اتــــاق بایــد شلختــــه درهـم برهــم بـا شـــــه:)والا
همچیــن میــــری تـــو اُتــــاق روحــــت از اون همه وضع و اوضـــاع قاطــی پــاتــی شـآد بشــــه![]()
(وقتــــی صــورت آقــــای عشقمــــو موقـــع خونـــــدن ایــــن خطـوط تصــور میکــــنم نمیتونم از تجسـم صورت حرص خوردش لبخنـد خبیث نزنــــم
)
وایـــــن شُـــــد کــــه خونه تکــونـی مــآ ایــــن همـــــه طــــول کشیــــــد:)
چـــــون شخــص اینجــــانب عملیـــات ضـــد خــــونه تکونیمو آغــــاز کــرده بودمــ:دی
مــــــآمـانــم بــــود که از اونطــرفــ خــونه رو بُخـــار میگــــرفتو من بــــودم که از
این ســــو طرح زیبــای پنـــج انگشـ پــا رو بهـ اِضـافــه ی کفــــ پــا بــر سرامیکـهای تمیز خونــه نقــش میزدم:دی
مــــــرضـــی بــــه نـــآم حـــرص دادنـ دارمـ دیگــــــه
(پُــــــــرابلــم؟
)
و الـآنـــــ خیــــآلــــم آســــودســــت کهـ
اُتــاقم دوبــــاره شُـدهـ هَمـــــون اُتــاق دوستـ داشتنیم![]()
البتــــ مــآمـانمم بــی کـــار ننشست و طی یکـــــ عملیـات منهدم ســــازی مجبــــورم کرد
که خونه رو مُجــــدد بُخـار بکشـم![]()
عــــــآمـآ منکــــه از رو نمــــیرم![]()
راستــــــی چهار شنبه سوری روز ملی مبارزه با آرامش اعصاب
بر شما ترقه بازان گرامی مبارک باد !

عـــــــآشقآنـهـ نـــــویـس:
دستانت را به من بده تا با هم از رو آتش بپریمم!
آنان که سوختند ، همه تنها بودند!
چهارشنبه سوری مبارک![]()
حســ نوشـتـهـ

مـــــــــرد بـایــد وقــتـی همسـرش
عـصـبـانـیِ نـاراحـتـِ مـیخواد داد بـزنـه
وایسـه روبروشـ بگـهـ :
تو چشام نیـگـــــا کنـ بهـتـ میگــــم تـو چشـام نیــگـا کن!
حالا داد بــزن بـگـو از چـی نـاراحـتـی؟
بعد همسـرش داد بزنهـ گلهـ کنــه فریــاد بکـشـه گـریـه کنهـ
حتــی بـا مشـتـایِ زنـونـش بـکوبهـ تو بغلِ مــــردشـ...
آخرش خستـه میـشـه میزنهـ زیــر گــریهـ
همـونجـا بایــد بغــلش کنــه
نــــذاره تـنـهـا بــاشـه
حــــرف نـزنـه تــوضــیـح نــدهـ
کل کل نکنـــه تــوجیهـ نکــنهـ
فقط نـذاره احسـاسـ کنهـ تنهاستـــ
مــــرد بایــد گــاهی وقـتـا مـردونگیشُ
بــــا سکـــــوت ثــابــت کــــنه...بـــا بغــــلش
+میخــواهـم دُنــیــآ رو بهـ اندازهــ آغــوشـ تــــو برآیـــم تنــگ کُننــد...آقــــــآی خــآص من![]()
+ اولیــــن نوروز بــا هم بــودنمون پُـــر از لبخــــــند![]()
+آرزو میــــکُنـم هــر چی به صلاحمونهـ پیــــشـادمون بشـــــهـ :)
(سفــــارشــی:خُــــــدایـــا روزایــ خــوبــ خـوبــ...)
+الهـــی بهـ اُمــــــید تــو:)

عشق من ، قلبت را فشرده ام در آغوشم
میرویم تا اوج احساس عشق ،
تا برسیم به جایی که نبینیم هیچ غمی را در سرنوشت
تا برسیم به جایی که من باشم و تمام وجودت ،
بیخیال همه چیز، باز کن برایم آغوشت
عشق من ، تو را در میان خویش گرفته ام ،
من که از آغازش هم عاشق تو بوده ام ،
من که در تمام سختی ها در کنارت بوده ام ،
تو چقدر خوبی که تا اینجا هم از دلت راضی بوده ام . . .
شب میشود و دلتنگی هایم بیشتر ،
چرا نمی رسد فردا ،
چند قطره اشک هم بیشتر . . .
فردا برسد و باز تو بیایی ،
من تو را ببینم و تو با عشق کنارم بمانی . . .
عشق زیبای تو ، من عاشقم ،
تمام احساستم به حساب قلب تو
خوب هوای قلبم را داری ،
همین را میخواستم از خدا ،
تو چه احساس زیبایی داری
، همین است که همیشه شادم ،
همین است که همیشه با آرامش شبها را میخوابم . . .
عشق تو اینجاست در قلبم ،
قلبی که درگیر است با یادت ،
خودت هم میدانی خیلی وقت است که میخواهمت
عشق من ، سرت را بگذار بر روی شانه هایم ،
بگذار سکوت باشد بینمان تا بشنوم صدای نفسهایت،
تا برسم به جایی که در بر بگیرم تمام احساسات زیبایت را . . .
احساسی از تو ، که با آن به اینجا رسیده ام ،
که من هم مثل تو با احساس شدم
و در ساحل دلت امواج مهربانت را در میان گرفته ام
با تو همیشه در اوج عشق به سر میبرم ،
با تو هر جا که بخواهی میروم ،
با تو عاشقم و همیشه به قلبت عشق میدهم . . .
عشق میدهم تا عاشقانه بمانیم ،
تا هر جا رفتیم در آغوش هم ،
این شعر را برای هم عاشقانه بخوانیم . .
دل نوشتــ
هر چی فکر میکنم میبینم امروز فقط رویا بود و بس...
از اون دسته لحظه های ناب تکرار نشدنی بود
و چقدر دل خواهان این تکراره...
همون لحظه هایی که شیرینیش برای لحظه ای کوتاه به دلت میشینه و
و باقی عمر فقط حسرت تکراراین شیرینی به دلت میمونه...
امروز همه چیز بدون برنامه ریزی معجزه ساخت...
گاهی با تموم خواستنا و جنگا برخلاف انتظارت همه چیز خراب میشه...
گاهی هم بدون فکر و برنامه بهترینِ بهترینهای زندگیت میشه....
همه چیز وقتی شروع شد که خواب رفت و بیداری جاش اومد...
از بارون دم صبح...
اول صبح وقتی بیدار شدم و تو اون هوای گرگ و میش
قطره های کوچولو کوچولوی کنار هم ردیف شده ی
روی شاخه ی درخت رو دیدم دلم هوایی شد...
هوای لمس اون قطره های بارون روی صورتم...
بندای کفشمو محکم گره زدمو
چتر به دست مسیر همیشگی رو پیش گرفتم
همون جای همیشگی...همون جایی که ارامش رو تو رگهات میریزه...
همون جایی که از زیباییش اسمشو باغ بهشت گذاشتم...
و تو روزای بارونی نفست رو تو سینه حبس میکنه...
همه چیز دست به دست هم داد واسه ارامش پیدا کردنم
واسه حس کردن لبخند خدا...
وقتی صدایی جز برخورد قطره های بارون با چتر به گوشت نمیرسه
وقتی از خیس شدن پوستت با اب بارون تموم بدنت حس رویش میگیره
وقتی نفسای عمیق پشت سر همت بوی نم خاکه که میفرسته تو ریه هات
تک تک سلولهات فقط خدا رو فریاد میزنه...
امروز فقط جدال ابرا نبود که این زیبایی رو رقم زد...
امروز جدال زمستون و بهار بود...
جدال خواب و بیداری...
مرگ و رویش...جدال به رخ کشیدن اومدن و رفتن
زمستونی که با اخرین نفسهاش سعی در موندن داشت و بهاری که
ذره ذره در زمستون رخنه کرد و به یکباره پرده از رو کشیدو به پا شد...
ققنوس وار از خاکستر زمستون بال کشید...
امروز روز دیدن اولین شاخه ی شکوفه زده ی سال بود...
روز دیدن سبزی برگهای بید که به جنگ قرمزی شاخه های نارون رفته بود
و مینیاتوری ساخته بود از درهم پیچیدنِ
قرمزی نارون و سبزی بید و کبودی اسمون...
به اول جاده ی کوچه باغ که رسیدم دلم پر کشید
رها شدن روحم رو از قفس حس کردم
چترو بستمو پا گذاشتم تو جاده ی باریکی که از یطرف به رودخونه ختم میشد
از طرف دیگه سبزی زمینهای کشاورزی تو ی نگاهت بود
دو طرف جاده در حصار مشتهای در هم گره کرده ی
شاخه های نارون ...
صدای بارون و اب رودخونه زیباترین سمفونی زندگی رو به رخت میکشید
امروز شیرین بود...زمزمه های اروم من و خدام زیر بارون..
رویش دوباره ی احساسم ...
روز برگشتن به خود واقعیم...
غسل احساسم با اب بــارون ...
امروز یجور خاصی خآصــ بود...

کجایی مرگ؟ چرا دیگر سراغ از من نمی گیری؟
کجایی مرگ؟ مگـــر از مـن گــریزانی؟
چنان دلشوره دارم من،چنان دلتنگ دیدارم!
که گویی آسمان هم از حضورم شکوه ها دارد!
دل من خواب می خواهد کمـے آرامش مـطلق!
بیا ای مرگ،بیا از غـــــم رهـــایم کن

غم نوشتهـ
کاش میشد صداها رو هم کنار عکساشون قاب کرد روی دیوار...
هر روز عاشقانـﮧ تر مـﮯ نویسم
تا تمام دختران این سرزمین
تب ڪنند!
در حسـرت داشتن معشوقـﮧاﮯ
شبیـﮧ"تـ ـو"


نیت می کنم و صدایت می کنم؛
با جواب تو فال می گیرم...
اگر گفتی "بلــــــه"
روز خوبی خواهم داشت...
اگر گفتی "جانــــم"
تمام خوبی ها را برای تو می سازم..!!

دلم خوش نیست . . .
غمگینم . . .
کسی شاید نمیفهمد . . .
کسی شاید نمیداند . . .
کسی شاید نمیگیرد مرا از دست تنهایی . . .
تو میخوانی فقط شعری و زیر لب آهسته میگویی :
عجب احساس زیبایی . . . !
تو هم شاید نمیدانی . . . !
پ ن...خدااااا گاهی سکوت خیلی زجراوره...

و می رسم شبی آخر ، به آخر ِ راهم
و می زنــم بـه تــو لبخند آخرم را، هم
لبی که خنده به رویش همیشه می ماند
سرود بوســـه برایت ولـــی نمــــی خواند
لبی که بوسه ربود از لبی به سردی سنگ
و رد بوسه بـــه رویش نشسته آبـــــی رنگ
کبود رنگ ترین شعـــر ِ من : قصیده ی مرگ
سروده می شود و خط به خط و برگ به برگ -
- تو را به خوانش خود در سکوت می خواند
و داغ من بــــه دل واژه هــــام می ماند ...
دلم که سرخ ترین خنده ی خدا بوده
و از جهــــان و جهاندارها جدا بوده ؛
دلــم که سبزتر از جنگل شمالیها
به رقص آمده تر از سماع شالیها ؛
به گرمناکی خورشید خون چکان ِجنوب
شبیه بندر شرجـی ، در انزوای غروب ؛
دلی که موی تو را پشت روسری می دید
و از تلفظ نام تـــــو شـــاد مـــــی خندید ؛
شبیه آهوی زخمی به بند می افتد
و روی صافی ِخطـــی بلند می افتد
صدای سوت و پرستار و شـوک ...خداحافظ !
بگو قناری من ! – نوک به نوک – : خداحافظ !
شکسته می شود آهسته در گلویت عشق
و مویـــه می کند آرام ، رو بــــه رویت عشق
زلال چشم تو در موج اشک می افتد
و روح ِشاد ِتو از اوج اشک می افتد ...
شکسته بالـــی آن روح ! فاجعــه این است !
نه مرگ و من ؛ تو و اندوه ! فاجعه این است !
نمی شود که برقصی ؛ ترانه خوان بشوی !
ولـــی شکسته نبــــاید از این غــــزل بروی
در آخرین غزلـــم وزن مرگ محسوس است
ولی تویی که نفس می کشی درون رَوی !
ضمیر متصل ِ«تو» ، حضــور ممتد عشق
به گوش می رسد از بیتها ، بلند و قوی
و باز مثل همیشه تـــو شعر می گویی
من از تو می شنوم واژه را ؛ تویی راوی
بلند شو که شکستن به تو نمی آید
چنین خمیده نباید از این غـزل بروی
بزن به کوچــه و این شعر را بلند بخوان
نترس غمزده ! در جان پناه ِشعر بمان !
درون قافیــــه هایــــم بـــه رقص می کشمت
به بیت - بوسه ی شعرم دوباره می چشمت
نسیم ، دست من است و کلاف گیسویت ...
ستاره می چکد و بافـــه بافــــه گیسویت –
- شبی شبیهِ شب ِ شادمانی ِعشق است
سفیر ِ سلسله ی آسمانـــی ِ عشق است
که عطر یاس و بهار و ترانه آورده
برای من غزلـــی نوبرانــــه آورده
برای من ! خود ِ این من که می دود به مَنَ ات !
مَنــی کــــه بارش باران بــــه روی پیرهنت !
منی کــه روی لبت قطره قطره می رقصم
و دست می کشم آهسته بر سپید ِتنت !
تنی که نت به نت اش را غزل نواخته ام
بیا پیانوی نوکوک ! می شوم شوپن ات !
کـــه رقص فا و سُل از فاصلــــه نمــی ترسد
که فصل بوسه – بهار است همچنان دهنت !
سخن بگـــو و چکـــاوک بریـــز در رگ ِشب
که این غزل شده شاگرد شیوه ی سخنت
پرنده باش ! جهان بی پرنده می میرد
جهان و چلچله هایش فدای پر زدنت !
جهان و چلچله هایش پرنده می خواهند
برای بُردن ِ بــــازی بــرنده مـــی خواهند
برای بُردن بازی ! کـــه دست غم آس است !
بِبُر به بی بی دل ! که برنده احساس است !
تو حاکمی که وجودت شبیه زندگی است
که این تلاوت ِ نص ِ صریــــح ِ زندگی است
برنده باش ، پرنده ! به نام ِ نامی ِ دل !
که غیر ِعشق ندارد جهان مان حاصل
چه آتشی ست میان مرور بوسه ی من ؟!
نبند دل به غمت بــــی حضور ِبوسه ی من
به هم نزن که در آن نیست شعله ای دیگر
و نیست آتش سرخــــی میـــــان ِخاکستر
بریـــز عطر غـــــزل را میان گیسوهات
بخند و طعم عسل را ببر به کندوهات
و آبهای جهان را چنان نوازش کن
کـه رودهاش برقصند با النگوهات
که جنگلش ببرد رشک بر طراوت عشق
بـــه بیشه زار تن تو ؛ به بچــــه آهوهات
تویی که مادر شعری ؛ بیا و شیر بده
بــــه بره های غــزل در میان بازوهات
ستاره پشت ستاره ، اسیر چشمانت
هزار مــــاه ، شکار ِ کمـــــان ابروهات
سپیده هـــا همه تکرار صبـــــح پیشانــی ت
شبانه ها همه مست از شمیم شب بوهات
و مست می شَوَمَت باز در شبی دیگر
و بوســـه می زَنَمَت باز در لبـــی دیگر
به عطر ِوحشی ِباران ، به شور باید رفت
بـــه سرزمین ستاره ، به نــــور باید رفت
به عشق ناب سلامی دوباره باید کرد
به آفتاب سلامــی دوباره باید کرد ...