|
دیــوونـه بـــازیـهای مـا دوتـا |

دلم عجیبــ هوایـــــــی شدهـ اَستــ....
هَـوایـــِ کــــودکیـ...خـآلهـ بازیــ....
هوایــ همانـ عروسکهــــآ...و ظرفــ ـهآیـ پلاستیکیــ....![]()
دلـــــــم...هوایــ بویــ نم خاکــ خونهـ ی مامانــ بُزرگـــ رو کرده....
هوای صندوق میوهـ هـایی کهـ درونـ حوضِ وسط حیاط
خونهـ ی مامان جونـــ خـــــآلی میشُــــد....
و مــاهیــ قــرمزایی کهـ هـــــراسونـ میشُدند...![]()
و صدایــ شالاپ شلوپ آبــــ بود کهـ بهـ آسمونـ میرفتـ...
دلمــــــــ...
هوآیـــــ بدو بدو بـــا بچهـ هایـ قد و نیمـ قد فامیل رو کردهـ
و قهقهه و جیـــــغ هایــ بُلنـــــــد و از سر هیجــانـ....![]()
و چشمــــ غرهـ های مامان جونــ....
دلــــم عجیبــ تنگ شدهـ استــ....
برایــ کشیدنــــ عطــــــر تنــ مامان بزرگ بهـ ریهـ هام...![]()
دلمــ هوایــــ خاکــــ بازی هایــ یواشکی تو باغچهـ رو کردهـ...
خاکــــــ بازی هایی کهـ آخرشـ ما میموندیم و لباسهای گلی
و لبخندای عمیقمونــــ....![]()
هوایــــ قرمز شدن دستها و صورتهامون....
وقتی تند تند و با هولـــ توتــ های درختــــ خونهـ ی
مامان جون رو غارتـــــ میکـــــردیم....![]()
و اونقدر از شاخهـ هاشــ آویزوونــــ میشُدیمـ...
کهـ پامونـ لیز میخورد و سر زانوهامونـــ زخمی...
و بعدشـــ فقط جیـــــغ و گریهـ های ثانیهـ ای بود...
و لحظهـ ای بعد...![]()
دوباره فارغ از همه چیز داشتیم قایم موشک بازی میکردیم...
امروز...این خونهـ همون خونستــ...
با همون درختــ توتــ و همون حوضــــ...
فقط خونهـ دیگهـ مامانــــ بزرگی ندارهـ...
و حوضش بـــــدون ماهیهـ...
و درختـــــ توتی کهـ هر سالــــ شاخهـ هاش بریدهـ میشهـ
هوا هم....هوا خیلیـــ ســـــرد شدهـ....